![]() | 3 پرهیزگار عاشق است ! 4 | ![]() |
مدت ها بود اسیر بود ... عشق هم در او اسیر بود ... اسیرش کردند ...
هواها و هوس ها ... شهوت ها و غضب ها ....
مدت ها بود مرده بود .... عشق هم در او مرده بود ... چرا که خانه اش خراب شد ... خرابش کردند ...
هواها و هوس ها ... شهوت ها و غضب ها ....
قلب المومن حرم الله .... خانه خانه ی خدا بود ... حرم خدا بود ... عزیز بود ...
حرمتش را شکستند هواها ... وارد شدند هوس ها ... و کشتندش ... عشق را ... ذلیل شد ...
مدت ها بود خسته بود .... بی رمق .... زمین گیر .... زمین گیرش کرد .... آن کوله بار سنگین ...
همان که پر بود از شهوت ها .... غضب ها ....
مدت ها بود نا امید بود .... نا امید .... نا امید ....
و من یقنط من رحمة ربّه الا الضالون*..... و چه کسی نا امید می شود از رحمت پروردگارش جز گمراهان ؟
بلکه گمراه بود ... گمراه ....
اما در همان خانه ی خراب شده ی عشقش باز هم ندایی می آمد ... ندای رب ...
باز آ .... بنده ی من باز آ ! ... حتا اگر توبه ات را شکستی .... صد بار ...
همان ربی که به رسولش فرمود :
نبّئ عبادی انی انا الغفور الرحیم* .... به بندگانم خبر بده که منم همان بسیار بخشاینده ی مهربان ...
تا نکند در گمراهی بمانند .... او و امثال او ....
اینها را میدانست ... اما توان نداشت .... تا کوله بارش را ببرد به درگاهش .... برای بخشش .... آن کوله بار پر از گناه ....
این بار فرمود : تو یک قدم بیا .... من ده قدم می آیم ....
باز هم نیامد ! .... حتی یک قدم ... می شد .... نخواست ! ....
تا این که خدا آسوده کرد ، خیال او و امثال او را : ....
قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا* ....
بگو ای بندگان من که بر خود اسراف کردید ، از رحمت خدا نا امید نشوید ؛ خدا گناهان را می بخشاید ، همه اش را ...
برقی در چشمانش نمایان شد .... برق اشک بود شاید ....
بساطش را جمع کرد ... هر چند سنگینی می کرد ... همان که پر بود از گناه ....
آمد به درگاه پروردگارش ... لنگان لنگان .... و کشیده میشد روی زمین .... آن کوله بار سنگین ....
خدا به عهدش وفا کرد .... فرمود رهایش کن .... بخشیدم .... همه اش را ....
خواست .... شد .... باید بخواهی ... می شود .... خدا کمک می کند ....
بیرون راند از خانه ی قلبش .... آن همه مهمان ناخوانده را ....
و آباد شد خانه ی قلبش .... عشق آمد ....
مبارک بادا ....
ستاره ها :
1- 56 حجر 2- 49 حجر 3- 53 زمر
هی نوشت :
1- مواظب باشد بساطش را پخش نکند دوباره ! ....
2- حواسش به آیه ی 50 سوره ی حجر هم باشد ! :
و ان عذابی هو العذاب الالیم .... و عذاب من همان عذاب دردناک است !
3- یادش نرود : ان الله لا یغفر ان یشرک به .... خداوند نمی بخشاید این که شرک ورزیده شود ....
48 نساء
4- به دعای 39 صحیفه ی سجادیه هم رجوع کند بد نیست ! ...
5- من که لالایی بلدم چرا خوابم نمیبرد ؟! ...
6- به بهانه ی تولد یه نفر که 31 خرداد باشه .... مبارک بادا .... 
¤ نویسنده: continent
آن موقع ها شما یادتان نمی آید . مد بود که هر کس مذهبی است لباسش نا مرتب و چروک باشد ؛ موهایش یکی به شرق یکی به غرب ... یعنی که به ظواهر دنیا بی اعتنا هستند ، اما حمید نه . خیلی خوش لباس بود ؛ خیلی تمیز . پوتین هایش واکس زده ؛ موها مرتب و شانه کرده ؛ قد بلند . به چشمم خوشگل ترین پاسدار روی زمین بود .
.......................
یادداشت هایی را با خودش آورده بود که کمی از آن انتظاراتی بود که از من داشت ، یا لابد از هر دختر دیگری که می خواست با او ازدواج کند . بقیه هم در مورد خودش بود . نشسته بود – قبل از آن که برود آلمان – تمام قوت و ضعف های شخصیتش را آورده بود روی کاغذ . به قول خودش می خواسته وقتی پایش رسید آلمان یادش نرود کیست و برای چی آمده .
.......................
به من گفت : " ببین فاطمه ! مهم این است که جفتمان اسلام را قبول کنیم و با آن زندگی کنیم . بقیه ی مسائل سیاسی نظرند ؛ نظر ها هم بر اساس واقعیاتند نه حقیقت ها . واقعیت هم که هر روز عوض می شود . پس اگر حقیقت را قبول کنیم ، با واقعیت ها می شود یک جوری کنار آمد . "
.......................
مادرم موقع رفتن به من سپرد که بروید با هم حلقه بخرید . من تو ی راه این دست آن دست کردم ؛ بگویم ؟ نگویم ؟ رویم نمی شد . بالاخره گفتم : " داشتیم می آمدیم مادر گفت حلقه هم بخرید . " حمید گفت : " خودت چه می گویی ؟ " گفتم : " من که معتقد نیستم . " حمید خیلی خونسرد گفت : " خب اگر معتقد نیستی ، پس چرا بخریم ؟ " من که از سر تعارف و ژست آن حرف را زده بودم ، گفتم : " آخر این یادگاری است . یک چیزی است از طرف مرد که پیش زن می ماند . " او یک جوری نگاهم کرد انگار نمی فهمد من چه می گویم . گفت : " مگر هدیه ی مرد به زن فقط می تواند یک حلقه باشد ؟ این که یک چیز مادی است . " وقتی این را گفت دیگر رویم نشد بگویم : " تازه ؛ من دوست دارم آینه هم بخریم ! "
.......................
برای خانه مان خودمان دو تا رفتیم خرید . همه چیز را سبز خریدیم ؛ دو تا موکت ، یک کمد ، یک ضبط ، یک گاز کوچک دو شعله ، پرده و ... کتاب هایی که هر کداممان داشتیم . من با کارتون کتابم یک چمدان لباس هم آوردم . حمید لباس ها را که دید گفت : " همه ی این ها مال تو است ؟ " گفتم : " آره ! زیاد است ؟ " گفت : " نمی دانم . به نظر من هر آدمی دو دست لباس داشته باشد بس است . یک دست را بپوشد یک دست را بشوید . "
همان روز های اول ازدواجمان مدارک و پرونده ی تحصیلش در آلمان را دور ریخت . گفت دیگر آن جا کاری ندارم . به من می گفت : " اگر راضی باشی با هم می رویم قم . آن جا یک دوره مسائل شرعی مان را یاد می گیریم . خودمان می رویم دنبالش ؛ نه این که از روی کتاب ها بخوانیم . " 
هی نوشت ( ! ) :
زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست که واسه خودمون شلوغش کردیم !
جای ارزش ها و ضد ارزش ها عوض شده !
یکی از رفقای حمید باکری می گفت کل زندگی حمید پشت یه پیکان جا می شد !
به همین سادگی .....
¤ نویسنده: continent
مواظب باش ! .....
این جا سرای تردید هاست !
فریب سابقه را نخور ....
گذشته را رها کن ؛ ارزش ها را بچسب ....
به هوش باش !
همه ی رزمندگان دیروز از صافی زمان جان سالم به در نبردند ! ....
از خود نمی گویم ....
حاج حمید ( باکری ) را بنگر ؛ پیش بینی اش را نگاه کن !
آن گاه که قبل از عملیات والفجر مقدماتی فرمود :
« دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند ؛
در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند :
- دسته ای به مخالفت با گذشته ی خود بر می خیزند واز گذشته ی خویش پشیمان می شوند !
- دسته ای دیگر راه بی تفاوتی بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند !
- دسته ای به گذشته ی خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد !
پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد جنگ در امان بمانید .
چون عاقبت دو دسته ی اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته ی سوم ماندن هم بسیار سخت و دشوار خواهد بود . »
آری ! دسته ی آخر همان رزمندگان امروزند ....

.............................................
هی نوشت ( همان پی نوشت خودمان ! ) :
1: از سایت www.sajed.ir می تونید عکسا رو پیدا کنید .
2و3و4: میلاد رسول اکرم ، سال نو و هفته ی وحدت مبارک ! 
5: گر چه این پست ارتباطی با سال نو نداشت ، اما ... خوب نداشت که نداشت !
....
یا علی
¤ نویسنده: continent
نشد که نشد !
هر دفعه که اومدم حواسمو جمع کنم ، همین باعث شد دوباره حواسم پرت شه ! ذهن من لحظه ای آروم و قرار نداشت و یه جا بند نمیشد ....
از خونه به دانشگاه ، از دانشگاه به مغازه ، از مغازه به خاطرات گذشته و مشکلات روزمره و مسائل سیاسی و برنامه ریزی درسی و ایام امتحانات و ... درست مثل گنجشکی که از شاخه ای به شاخه ی دیگه بپره !
با همه ی این احوال بازم سعیمو کردم که لا اقل لحظه ای هم به یاد خدا باشم !
هنوز کامل متوجه خدا نشده بودم که یهو مامانم داد زد : " ناهار حاضره ! "
دلم داشت ضعف میرفت ! ناهار چی میتونست باشه ؟! ...... بازم نشد یه لحظه توجهمو بدم به خدا !
صدای تلویزیونم که به کنار ! کارشناس تغذیه داشت در مورد خواص میوه صحبت میکرد ! عجب مطالب مفیدی ! ..... چه نمازی !
از طرف دیگه تلفن زنگ زد : " - الو ، بفرمایید !؟ " " - قاسمی هستم ؛ با آقا محمد کار دارم ! "
با هزار فکر و خیال تشهد و سلام نماز رو تموم کردم که ببینم مسئول بسیج پایگاه باهام چی کار داره !
غافل از این که داشتم با محبوبم صحبت می کردم !
غافل از این که نفهمیدم خدا باهام چی کار داشت !
غافل از این که نور چشم حضرت رسول ( ص ) در نماز بوده ! ...
و غافل از این که : چقدر من بدبختم !
چرا ؟ چون خدا نماز رو قرار داده برای این که به یادش باشیم و توجهمون بهش باشه - اقم الصلوه لذکری - اما من ....
خدای من ! چی دارم میگم !؟ یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون ؟ ....
من واقعا متحیرم که صورت واقعی این نمازی که خوندم در قیامت چه شکلی خواهد بود !؟
شما رو نصیحت نمی کنم . دنبال راه چاره می گشتم ! یکی به من بگه چه جوری حواسمو جمع کنم ؟
هر کاری کردم نشد !
پ.ن : این یه داستان نمادین بود . این قدرام شکم پرست نیستیم !

¤ نویسنده: continent
از سینه آب حسرت ، می جوشد از فراقت
آری ز داغ سینه ، اشکم کند حکایت
این گریه از فراق است یا التهاب عصیان ؟
ترسم بود سرابی ، اشکم از این حرارت
جانا ندارد این مرغ ، افسوس بال پرواز
در دام خود پرستی ، در ورطه ی هلاکت
با دست خود گدا را ، هر دم نوازشی کن
شاید که پر گشاید ، در راه بی نهایت
تا کی توان نشستن ، در انتظار دیدار ؟
تا کی در این تمنا ، ای کوکب هدایت ؟
در زلف چون کمندش ، حافظ به گوشه چشمی
جان ها به لرزه آورد ، از شور این اشارت
گفتا مپیچ کانجا ، سرها بریده بینی
آری بریده دیدیم ، بی جرم و بی جنایت
حرفی نمی توان زد ، الا یک از هزاران
در باب عشق و مستی ، از پرتو ولایت
باقی نمی توان گفت ، با کوله بار عصیان
تا روز وصل جانان ، شرح این قدر کفایت
در خویشتن نبینم ، شور غزل سرودن
از جانب شما بود ، این شور و این روایت
یک دم نظر بیفکن ، بر عاشق گنهکار
پرهیزکار گردد شاید از این عنایت !
شاعر : پرهیزکار
¤ نویسنده: continent
نام: | |
ایمیل: | |